|
:: الهه ی تنهايی ::
در زمانی که وفا قصه برف به تابستان است، و صداقت گل نايابی است، به چه کس بايد گفت : با تو خوشبخت ترين انسانم !!! پ.ن --- وفا و صداقت را يافتم ، خوشبخت ترين انسانم ؟؟؟
هزاران بار در کنار رود جاری دلتنگيم که می ايستم ، و می سرايم آن چرا که نمی دانم چيست ، دلم باز تنگ تر می شود ... خدايا ! درون اين قلب من حسی می تپد که خود در يافتنش گنگ و سر گردانم ! مرا تا به کی خواهی کشيد به دنبال آنچه که نمی توانم به زيبايی بودنش ، تصويرش را نقاشی کنم !؟ من همين جا ايستاده ام، کنار بودن ........ اما تو مرا نمی بينی ! در کنار بودنی که بودنش ديدنی نيست ... همانند روحی که بودنش قابل رويت نيست ، اما لمس شدنی است ...!!! زندگی طعم ديگری دارد ... همانند طعم گس خرمالو ... آنچنان که برای نخستين بار ،چشيدنش دهانت را جمع می کند !!! پ.ن --- کوچه ی ما اگر بن بست هم شود ... باز به دل همه فرشته ها راه دارد !!!
با توام ، با تو که يک عمر با منی ، با توام ، با تو که همدم سکوت منی ، با توام ، با تويی که ساعت ها رو در روی من می نشينی و بی آنکه چيزی بگويی ، فقط به من لبخند می زنی ! با تو هستم ، با تويی که مرا يک دنيا می مانی ، با تو هستم ، با تويی که يک رنگی ......... تنها يک رنگ ! ساده ساده ! با تو هستم ، با تويی که اشک های مرا نظاره می کنی و تنها لبخند می زنی ، با تو هستم ، تويی که هر شب با لبخند تو به خواب می روم ، و با لبخند نگاه تو نيز بر می خيزم ، با تو هستم ، با تويی که بی آنکه از من چيزی بخواهی ، سر تا به پا مال منی ! تويی که تنهايی !!! فقط و فقط با منی ! مال منی ! تويی که جز تو هيچکس همدم من نيست ! تويی که تنها چند خط ساده ای ! آری با توام ... تويی که تنها نقش زغالين آدمکی هستی بر روی ديوار اتاقم ... !!! پ.ن --- حالا معنی تغيير فصل ها رو می فهمم ... چون فصل جديدی پيدا کردم !!! بدون عنوان !!!
به پندار تو : جهانم زيباست ! جامه ام ديباست ! ديده ام بيناست ! زبانم گوياست ! قفسم هم ، طلاست ! --- بر اين ارزد ، که دلم تنها ست ؟! --- پ.ن--- تکراری : ---- دو سالش شد .... وبلاگم ! |
|
|