:: الهه ی تنهايی ::

 


بگذر زمن ای  اشنا     چون من زتو ديگر گذشتم

با من دگر بيگانه شو    چون ديگران با سرنوشتم

هر عشقی می ميرد      خاموشی می ميرد

                عشق تو ولی نمی ميرد

شعر خيلی قشنگيه ... نه

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

 


...........................................................

من از ديار عروسک ها می ايم

از زير سايه های درختان کاغذی

در باغ يک کتاب مصور

                           از فصل های خشک تجربه های عقيم دوستی و عشق

در کو چه های خاکی معصوميت

از سال های رشد حروف پريده رنگ الفبا

در پشت ميز های مدرسه ی مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف  (( سنگ )) را بنويسند

و سارهای سراسيمه از درختان کهنسال پر زدند.

وقتی که زندگی من ديگر

چيزی نبود هيچ چيز به جز تيک تيک ساعت ديواری

دريافتم   بايد   بايد    بايد

                              ديوانه وار دوست بدارم ...

...........................................................

وقتی يه کتاب ۳۰۰ صفحه ای رو بخونی

بعدا بفهمی اون کتاب به درد اون درس نمی خورده

اين يعنی ضد حال ...

...............................................................

اگر عشق بورزيد می گو يند سبک مغزيد

اگر شاد باشيد می گويند ساده لوح و پيش پا افتاده ايد

اگر سخاوتمند و نوع دوست باشيد می گويند مشکوکيد

اگر گناهان ديگران را ببخشيد می گويند که ضعيف هستيد

اگر اطمينان کنيد می گويند که احمقيد

اگر تلاش کنيد جمع اين صفات را در خود جمع کنيد

              مردم ترديد نخواهند کرد که شياد و حقه بازيد...

................................................................

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

غرور


نشسته ايم بر قاليچه ای به اسم جوانی ...

می تازيم و گرد و خاک می کنيم...

زمين زير پايمان است و اسير يک بازی شديم به اسم غرور!!!...

ديواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بينيم.

سرا پا شور...

برد و باخت را می شناسيم

اشناييم با شعور ؟

و جداييم از غم ؟

يا غرق در غرور ؟!؟

چيز هايی در ماست  روز و شب که ارام نداريم..

چيزی از جنس جستجو ...

                                                  چيزی مثل خيال يک ارزو ...

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

 


/ مرا کسی نساخت / خدا ساخت / نه انگونه که کسی می خوا ست / که

/ من کسی نداشتم / او بود که مرا ساخت / انچنان که خودش خواست /

/ وقتی خواستند کار دل را در سينه ام اغاز کنند /

/ کسی نبود تا از خزانه دل های خوب بهترين را بر گزيند /

/ تنها بودم... / چون اکنون.

..................................................................................

هميشه کلی حرف دارم . تا ميام که بنويسم همش يادم ميره...

الان می خواستم در باره چيز... در باره... درباره...

اه اصلا ولش کن.

الان دلم پره. می خوام داد بزنم ولی نمی شه . اخه نصف شبه همه خوابن...

                    

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

تنها...


تنها بودم...

  تنها ماندم...

       تنها رفتم...

             

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

 


امروز داشتم وسايلم رو مرتب ميکردم به يه سری کاغذ برخورد کردم

يه مقداری نوشته از يه خاطره ی سوخته بود

يه خوردشو می نويسم

.......................................................................

و باز هم سلام

قلم برداشته ام و می نويسم به اميد اينکه اين اخرين نامه ام باشد.هر چند گفتی لازم به نوشتن نامه نيستو حرفت رو بگو

نترس اين را که اخرين نامه ام می باشد دوست ندارم زياد طولانی بنويسم.بلکه کمتر از ان که فکر کنی می نويسم.فکر هايم را کردم و نتيجه را گرفتم که در اخر صلح يا قهر

خيلی مشتاقی که بدانيکدام را انتخاب کرده ام و يا می دانی و يقين داری که اشتی را مطرح می کنم

ولی بسيار اشتباه و يا شايد هم درست فکر کردی. می خواهم قهر کنم.قهری که من فقط انرا می پسندم

بسيار بسيار متاسفم که اين گونه کردم ولی می بايست يکی را انتخاب می کردم که ان قهر است.هيچ دوست ندارم با تو حرف بزنم. چون ديشب شناختمت.حالا بگذار چيزی مهمتر از اين بگويم.خيلی خودت را ناراحت نکن

چون اينها همه اش سر کاری بودو می خواستم کمی باتو شوخی کنم.هر چند شوخی نا به جايی کردم

خوب بايد حسابی ببخشی.اخر چه کسی دلش می ايد با تو قهر کند.تويی که مدت هاست حسرت ديدار تو را می کشم

خنده های قشنگ تو باعث شد که باز هم شروع به نوشتن کنم.چهره ی زيبا و پر از راز و رمزت گفت که باز قلم بردارم     

دستهای مهربانت گفت تا بنويسم .دوستی و معرفتت گفت تا بگويم

 صلح تا روز قيامت

        اگر هزاران بار ديگر با من قهر کنی باز هم منتت را می کشم. اگر سيلی به گوشم بزنی دست هايت را می بوسم.اگر از پا درم اوری دعايت می کنم.

اگر تو فدايم شوی جان برايت می دهم

مهر و وفايت به حدی بود که نگذاشت بيش از اين بر قهر مان بيافزايد. و حال بشنو از لحظه ی دوستی

لحظه ای که دست ها به هم گره می خورد و انقدر محکم بسته می شود که هيچکس و هيچ چيز نمی تواند ان را باز کند

لحظه ای که لبخند به لب.....اشک......می افتيم

لحظه ای که غم ها و غصه ها کنار می رود و خوبی جای ان را     می گيرد

ديگر نمی توانم بنويسم

بغض در گلويم گير کرده

کاش زمان می ايستاد و اين  لحظات را متوقف می کرد

..................................................

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

دعا...


 

شبی از پشت يک تنهايی نمنا ک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نيلوفر صدا کردم

                                      تمام شب برای با طراوت ماندن باغ ارزوهات دعا کردم

پس از يک جستجوی نقره ای                         در کوچه های ابی احساس

تو را از بين گل هايی که در تنها بی ام روييد با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ ابی ترين موج تمنای دلم گفتی        دلم حيران و سرگردان چشمانی ست رويايی

من تنها برای ديدن زيبايی ان چشم           تو را  در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم

همين بود اخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت          

   حريم چشمانم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم

نمی دانم چرا رفتی ؟                    نمی دانم چرا..............................شايد خطا کردم

و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی         نمی دانم کجا / تا کی / برای چه 

ولی رفتی و بعد از رفتنت                     باران چه معصومانه می باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت           تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو اسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد                 من بی تو                    تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد           من بی تو        هزاران بار در لحظه خواهم مرد

!   و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد

کسی فهميد که تو نام مرا از ياد خواهی برد

و من با انکه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز اشفته ی چشمان زيبای توام..............................برگرد !!!!!!

ببين که سر نوشت انتظار من  چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد        کسی از پشت قاب پنجره ارام و زيبا          گفت:

تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو

در راه عشق و انتخاب ان خطا کردم

و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد      کنار انتظاری  که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاييزيترين  ويرانی يک دل        ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر

   نميدانم چرا ؟؟؟؟؟

     شايد به رسم و عادت پروانگی مان 

            باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهات

                                   دعا کردم...        

              

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است...کارم از گريه گذشته ست اگر می خندم


خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است...

کارم از گريه گذشته ست ولی می خندم...

 

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

 

Copyright © 2006 - 2008 All Rights Reserved
Template Design By : Marjan!  &  Saghi!

                Archive        Home       E-Mail