:: الهه ی تنهايی ::

لحظه ها


لحظه هاست که ادمی را هيچ و پوچ می کند

لحظه هاست که انسان را خسته و فرسوده از زندگی می کند

لحظه هاست که عمر ما را به پايان می رساند

لحظه هاست که انسان را فريب می دهد

بايد از پس لحظه ها گذشت       به اميد لحظه بعدی زندگی نکرد

اينگونه انديشيد که انگار لحظه بعدی پس راه ما نيست

و ا زهمين لحظه لذت برد      نه به اميد لحظه بعدی    ...

بعد از مدت ها دوباره يه اپسيلون از خودمو پيدا کردم

برگشتم به همون خود قديميم ، گوشه ی دنجمو پيدا کردمو يه کم سبک شدم

حالا فهميدم که بايد تو حال بود ، نه تو اينده ، نه تو گذشته

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

اغاز پايان


شربتی از لعل لبش نچشيديم و برفت ------- روی مه پيکر او سير نديديم و برفت

گويی از صحبت ما نيک به تنگ امده بود --- بار بربست وبه گردش نرسيديم وبرفت

بس که ما فاتحه و حرز يمانی خوانديم ---- وز پی اش سوره اخلاص دميدم وبرفت

عشوه می داد که از کوی ملامت نرويم -- ديدی اخرکه چنان عشوه خريديم وبرفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت ليکن --- در گلستان وصالش نچميديم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کرديم --- کای دريغا به وداعش نرسيديم وبرفت

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

انتظار


آنانکه با نشاط و امید زندگی کرده اند

بزرگترین موفقیت ها را در زندگی بدست آورده

و حوادث نیک و بد زندگی را

مردانه استقبال کرده اند...

و سعادت و تیره بختی را با متانت یکسانی پذیرفته

و با لبانی متبسم پیش رفته اند...

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

 


چشم در چشمم دوخت

جرعه ای زمزمه را مزمزه کرد

از کنارم بر خاست

راه افتاد به سوی خورشيد

وقتی از سينه کش کوه گذشت

بغض من نيز شکست...

يه مدتيه دلم خيلی گرفته ، دلم خيلی تنگ شده ، برا همه چی :

برا خدا ، برا خودم ، برا دلم ، برا مهربونی .

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

 

Copyright © 2006 - 2008 All Rights Reserved
Template Design By : Marjan!  &  Saghi!

                Archive        Home       E-Mail