:: الهه ی تنهايی ::

افسون ! ...


من سکوت می کنم و فقط چشمانم را بيدار نگه می دارم ...

تا با نگاهم ريباترين کلمات هستی را بيافرينم ...

نگاه کن ، چشمان من کيميای توست ...

ان کيميايی که وجودت را برايم طلا کرده ...

بنگر ، سکوت من ، فرياديست که تو همواره ان را

از اعماق دو تيله شيشه ای چشمانم ، به وضوح می شنوی

و خود را به نشنيدن می زنی !!!

بيش از اين فرار مکن !

نگاه چشمان من راه فرار را به روی هر که به ان خيره شود ، می بندد !

تو پيش از انکه بگريزی ، افسون شده ای !!

من سکوت می کنم ، تا که تا به ابد ،

هيچکس راز اين افسون را کشف نکند !!!

 

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

اه ....


روز ها می ايند و می روند ، ابر ها فرو می ريزند ، گنجشک ها پير می شوند .

من يقين دارم که اگر همين امروز پنجره روحم را به سوی صدای تو باز نکنم ،

هرگز ! با پرنده ها همسفر نخواهم شد .

اگر تو در کنارم باشی ، اسمان را در جيبم جای می دهم .

اگر تو با من اواز بخوانی ، همه رود ها خاموش به نظاره می ايستند .

هر شب در اتاق کوچکم به يادت فانوس می سازم و انرا به دورترين ستاره ها هديه می دهم .

تو از صبح زيبا تری و در ابتدای تمام دفتر هايم طلوع می کنی .

تو از همه خورشيد ها بزرگتری و در ابتدای تمام اه هايم می درخشی .

بيا ! بيا دست در دست هم نهيم و پا به درون جاده ای بی بازگشت ...

  .....

  ...

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

بايد ...


من از ديار عروسک ها می ايم

از زير سايه های درختان کاغذی

در باغ يک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقيم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصوميت

از سال های رشد حروف پريده رنگ الفبا

در پشت ميز های مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف ”” سنگ ““ را بنويسند

و سارهای سراسيمه از درختان کهنسال پر زدند

وقتی که زندگی من ديگر چيزی نبود

هيچ چيز به جز تيک تيک ساعت ديواری

دريافتم ، بايد ، بايد ، بايد

ديوانه وار دوست بدارم ...

 

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

 

Copyright © 2006 - 2008 All Rights Reserved
Template Design By : Marjan!  &  Saghi!

                Archive        Home       E-Mail