:: الهه ی تنهايی ::

 


هزاران بار در کنار رود جاری دلتنگيم که می ايستم ،

و می سرايم آن چرا که نمی دانم چيست ،

دلم باز تنگ تر می شود ...

خدايا !

درون اين قلب من حسی می تپد که خود در يافتنش گنگ و سر گردانم !

مرا تا به کی خواهی کشيد به دنبال آنچه که نمی توانم به زيبايی بودنش ،

تصويرش را نقاشی کنم !؟

من همين جا ايستاده ام،

کنار بودن ........ اما تو مرا نمی بينی !

در کنار بودنی که بودنش ديدنی نيست ...

همانند روحی که بودنش قابل رويت نيست ،

اما لمس شدنی است ...!!!

زندگی طعم ديگری دارد ...

همانند طعم گس خرمالو ...

آنچنان که برای نخستين بار ،چشيدنش دهانت را جمع می کند !!!

پ.ن --- کوچه ی ما اگر بن بست هم شود ... باز به دل همه فرشته ها راه دارد !!!

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

 

Copyright © 2006 - 2008 All Rights Reserved
Template Design By : Marjan!  &  Saghi!

                Archive        Home       E-Mail