:: الهه ی تنهايی ::

زندان عشق ...


ديواری سنگی، پنجرهای کوچک، با ميله های اهنی‌!

و من يک زندانی که در اين فکر ، که چگونه خود را از بين اين ميله ها رها کنم ؟

از بين ميله ها که به صورت ماه مينگرم، بر او حسودی می کنم، چه رها در اسمان خود نمايی ميکند،

چه زيبا ، زيبايش را در اسمان پخش ميکند و من اينچنين در پشت ديوارها ، دور از مردمی عاشق !!!

خدايا من هم ميخواهم ازاد باشم و عاشق شوم ،سالهاست که در اين زندان زندانيم،

معشوقه ی زندانبان خود !!!

ميخواهم عاشق شوم ، اما نه عشقی در بند ، نه عشقی محدود ، نه عشقی سرد ، نه عشقی بی رنگ !

من ميخواهم عاشق شوم انطور که خورشيد عاشق ابی اسمان شد ،

من ميخواهم با عشق پرواز کنم ، پروازی به وسعت پشت اين ميله ها ، ميخواهم در کنار عشق گرم شوم و بسوزم ،

ميخواهم از عشق رنگی باشم ، به زيبايی رنگين کمان !!!

پس کجاست ، کجا مانده ان که مرا از بين اين سردی ديوار رها سازد؟... انکه دست مرا بگيرد و از اسيری نجاتم دهد ؟ ...

باز هم من و تنهايی و بازگشت صدای هق هقم از ديوارهای سرد !

ولی اين بار چشمان پر از اشک زندانبان ، که از دريچه در ، سر تا پای مرا با پشيمانی نگاه ميکرد ...

به صدای چرخش کليد در قفل در ...!!!

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

 

Copyright © 2006 - 2008 All Rights Reserved
Template Design By : Marjan!  &  Saghi!

                Archive        Home       E-Mail