:: الهه ی تنهايی ::

تنها ...


تنها در بی چراغی شبها می رفتم

دست هايم از ياد مشعل ها تهی شده بود

همه ستاره هايم به تاريکی رفته بود

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد

لحظه ام از طنين  ريزش پيوندها پر بود

تنها می رفتم ، می شنوی ؟ ....

تنها ...

ومن می رفتم ، می رفتم تا در پايان خود فرو افتم

ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها

ميان دو تاريکی به من پيوستی

صدای نفس هايم با طرح دوزخی اندامت ، در اميخت

همه تپش هايم از ان تو باد !!!

چهره به شب پيوسته !

همه تپش هايم ...

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

 

Copyright © 2006 - 2008 All Rights Reserved
Template Design By : Marjan!  &  Saghi!

                Archive        Home       E-Mail