:: الهه ی تنهايی ::

اه ....


روز ها می ايند و می روند ، ابر ها فرو می ريزند ، گنجشک ها پير می شوند .

من يقين دارم که اگر همين امروز پنجره روحم را به سوی صدای تو باز نکنم ،

هرگز ! با پرنده ها همسفر نخواهم شد .

اگر تو در کنارم باشی ، اسمان را در جيبم جای می دهم .

اگر تو با من اواز بخوانی ، همه رود ها خاموش به نظاره می ايستند .

هر شب در اتاق کوچکم به يادت فانوس می سازم و انرا به دورترين ستاره ها هديه می دهم .

تو از صبح زيبا تری و در ابتدای تمام دفتر هايم طلوع می کنی .

تو از همه خورشيد ها بزرگتری و در ابتدای تمام اه هايم می درخشی .

بيا ! بيا دست در دست هم نهيم و پا به درون جاده ای بی بازگشت ...

  .....

  ...

خاکستر ....

پيام هاي ديگران ()



 

 

Copyright © 2006 - 2008 All Rights Reserved
Template Design By : Marjan!  &  Saghi!

                Archive        Home       E-Mail