غرور

نشسته ايم بر قاليچه ای به اسم جوانی ...

می تازيم و گرد و خاک می کنيم...

زمين زير پايمان است و اسير يک بازی شديم به اسم غرور!!!...

ديواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بينيم.

سرا پا شور...

برد و باخت را می شناسيم

اشناييم با شعور ؟

و جداييم از غم ؟

يا غرق در غرور ؟!؟

چيز هايی در ماست  روز و شب که ارام نداريم..

چيزی از جنس جستجو ...

                                                  چيزی مثل خيال يک ارزو ...

/ 2 نظر / 12 بازدید
eli

سالهاست که اين سکوت را تجربه کرده ام بارها نفس در سينه ام حبس شده . چه روزهای سختی را ديده ام .چه شبهای تاريکی را گذرانده ام . اين سکوت چيز ديراشنايی است ! پس تو ازمن نخواه که ؟ کنم . نفسهای تورا بسياری ميشناسند همه ما باميد روزی هستيم که ديگر کسی را دلتنگ و نگران نبينيم . به اميد ان روز غريب هستيم و هيچگاه از هم چنين سوالی نمی پرسيم !!! دليلی نمی خواهيم . همه ما خفه شده ايم و دم نمی زنيم