بايد ...

من از ديار عروسک ها می ايم

از زير سايه های درختان کاغذی

در باغ يک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقيم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصوميت

از سال های رشد حروف پريده رنگ الفبا

در پشت ميز های مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف ”” سنگ ““ را بنويسند

و سارهای سراسيمه از درختان کهنسال پر زدند

وقتی که زندگی من ديگر چيزی نبود

هيچ چيز به جز تيک تيک ساعت ديواری

دريافتم ، بايد ، بايد ، بايد

ديوانه وار دوست بدارم ...

 

/ 100 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کمند

سلام خاکستری ..اين آخرين پيام منه ..به خدا توی اينمدت دوستی کلی باهات خنديم .خنده های کودکانه ..که سالها محروم بودم ازش .. با تو حرف زدن منو سالها به عقب ميبرد .. اومدم بگم تا عمر دارم اسم مش غلوم حسين رو فراموش نميکنم . اگه بهت بگم جون همين دخترم که عروسه که هنوز نميدونم دختری يا پسر باورت ميشه .. به جون همين دخترم ديگه وبلاگ نميام .. گذشت از ما .خدا کنه از بقيه هم بگذره .. دوران خوبی باهاتون ا داشتم .. تا قيامت يادم نميره .. خدا الهی آرزوی ترو همب ر آورده کنه .. خاکستری منو حلال کن //اگه باری وقتها يه چيزائی ميگفتم توب رنجی // به جون دخترم اين خدا حافظی آخره // به مرگ بچه هام // ميخوام يه روزی اگر قسمت شد دوباره به پست هم خورديم به خوبی از اين روزهامون ياد کنيم // خدانگهدارت ای عزيز ناشناخته // با يه بغضی برات مينويسم که در تصورت نمی گنجه .. ولی اين مدت از اينکه شما سه تا پشت من بوديد بی نهايت ممنونم ..يه روز فراموش ميشم ولی نه از خاطر تو و بابائی و مائده و زينلی .. بيادتون تا هميشه .. خداحافظ عزيز

مریم

و دوست داشتن تو به سادگيه دوست داشتن غروب ... رنگين کمانها و بارانهای بهاری است . جون همه و همه از زيبايی سرشارند .

صهبا

ای لبانت قصه گوی گرم شبهايم از طلوع ديدار ،با من ...در اين شب بی جرقهء خاموش چيزی بگو!...ديگه پيش من نميای؟!

محیا

سلام...آره بايد ديوانه وار دوست داشت و غرق شد در عشق...اما......

مائده

سلام خاکستری مهربون منم امدم خدمت شما واسه عرض ادب و بگم بابايی يه کسالت جزيی داره که خدا را شکر کمی بهتره و بمن گفت بشما سربزنم و سلامش را برسونم انشالله خودش مياد پيش شما ودر ضمن با عرض معذرت من پيام خاله کمندم که اينجا گذاشته واسه شما و من و بابايی و عمو زينلی بردمش تو سايت و از شما هم خواهش ميکنم منو تو سايت تنها نزار حداقل برای امروز و فردا...خواهر کوچيک شما...(مائده)

رویا

سلام کمندی جونم نرو دلم برات خيلی تنگ ميشه عزيزم خواهش ميکنم مارو تنها نزار باور کن دلم برات تنگ ميشه عزيزم (گريه گريه گريه گريه)

بابا عظیمی

سلام خاکستر عزيز.....ممنونتم که در کنارمن همچنان هستی...يه کمی بهتر شدم الحمدالله ....اکنون منم که در دل اين خلوت و سکوت....ای شهر پرخروش ترا ياد ميکنم...دل بسته ام به او و تو را عزيز دار..من با خيال او دل خود را شاد ميکنم......گرفتی؟؟.....ياد مش غلوم حسين گفتنش بخير...راستی از الاغت چه خبر؟؟ ماکه ژيان را داديم اگهی واسه فروش..چون ازش خاطره خوبی ندارم....يا حق....

سرزمین عشق

سلام وای بالاخری این صفحه کامنتات باز شد ببخشید برای بالایی نمی زارم آخه باز نمی شد من مدتی نبودم ببخشید دیر سر زدم خیلی وبلاگت قشنگتر شده خیلی ...

asal

شب يلدا نزديك... و زمستان در راه! برف مي‌بارد... چترها شده باز! محفل خانه پر از رونق و گرم... دل هر ايراني، كاش! پر باشد! پر شادي.. پر شور.. پر گرماي بهار... كرسي سابق مادر يادم هست! جمع زيباي اهالي هم! خستگيهاي پدر! هر روز.. يادمان باشد... كه بخنديم به زيبايي مهر... به پدر، مادر به زمستان به بهار...