اغاز پايان

شربتی از لعل لبش نچشيديم و برفت ------- روی مه پيکر او سير نديديم و برفت

گويی از صحبت ما نيک به تنگ امده بود --- بار بربست وبه گردش نرسيديم وبرفت

بس که ما فاتحه و حرز يمانی خوانديم ---- وز پی اش سوره اخلاص دميدم وبرفت

عشوه می داد که از کوی ملامت نرويم -- ديدی اخرکه چنان عشوه خريديم وبرفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت ليکن --- در گلستان وصالش نچميديم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کرديم --- کای دريغا به وداعش نرسيديم وبرفت

/ 6 نظر / 5 بازدید
shirin&farhad

سلام...نمی دونم چی بگم ولی نوشته ها تون من و ياد خاطره های خودم انداخت....

يکي مثل خودت

سلام..........خوبه اما يه سوال ميدونی عشق چيه ؟ خب بيا بگو .عيدتم مبارک....ياعلی

شهلا

ببخشيد درست متوجه نشدم که من!!!!!!!!

سارا

چه حس و حال عجيبی داشت اين نوشته ات ...دلم گرفت

بابا عظیمی

سلام دوست عزيز...شعر قشنگی از حافظ انتخاب کردی..اما ...عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی...عشق داند که در اين دايره سرگردانند....ممنون که به ساحل ارامش امدی

بارون

من عاشق نيستم-خوب نمی فهمم چی ميگی-بهم حق بده!نوشته هاتو می خونم و می گذرم...فقظ خودت می دونی دنيايی که برای خودت ساختی قشنگه يا نه-من می تونم فقط برات دعا کنم.